برادر فرهادی پیشکسوت دفاع مقدس؛ روایتی از جنس عشق، هر شب مهمان یک ستاره

شب است و سکوت، و صدایی که از جنس بغض است و ایمان. آقای فرهادی، روایتگر شهدا، هر شب در تجمعات شبانه، با نوایی آسمانی و دلی لبریز از احساس، تجمعات شبانه مسجد فاطمه‌الزهرا پردیسان قم را مهمان یک شهید می‌کند؛ که نکند یادمان برود این خاک، بوی بهشت دارد.

شب که می‌رسد، شهر در هیاهوی روز گم می‌شود، اما در کوچه‌ پس‌ کوچه‌های خسته از مرمر و دود، چراغ دلی روشن است که ما را به خانه‌ ستاره‌ها می‌برد. آقای فرهادی، راوی بی‌ریای شهدا، هر شب با کلامی از جنس نسترن و باران، ما را به میهمانی خاکیانی می‌برد که افلاکی شدند؛ روایتی چنان گرم و جان‌ سوز که اگر شبی لب به ذکر شهدا نگشاید، تنهایی شهر، گلوی دلتنگی مردم مبعوث‌شده را می‌فشارد

 

آری! هوای خنک شب که از روی شانه‌های کاهگلی خاطرات می‌گذرد، صدای گام‌های آقای فرهادی پیشکسوت جهاد و رشادت، خبر از آغاز یک قرار عاشقانه‌ می‌ دهد. قرار آدم‌هایی که زمینی‌اند اما هوایی آسمان شده‌اند. جمع عاشقانه‌ ما در این تجمعات شبانه، نه یک مراسم خشک و رسمی، که یک سفره‌ پهن‌ شده از جنس نور است؛ سفره‌ای که سروران آن، پلاک‌های جا مانده در خاک و چفیه‌ های خاکی یادگار جبهه‌ ها یند

آقای فرهادی با همان لحن صمیمی و آشنایش، انگار نه پشت تریبون، که رو به‌ روی مزار یک شهید ایستاده باشد (البته که روبه‌روی مزار مطهر شهید مبارک)، کلام را آغاز می‌کند. او از خنده‌های پنهانی جوانانی می‌گوید که هنوز عکسشان بوی یاس می‌دهد، از دست‌های پینه‌بسته‌ای که ناموس این خاک را بغل کردند تا باد به چادر مادری دست درازی نکند، و از نگاه پر از راز جوانی که چشم در چشم افق دوخت و رفت. صدای او، زمزمه‌ای است که زنگار روزمرگی را از دل کوچه‌نشینان این شهر می‌شوید

این‌جا، در این تجمعات نورانی، ما هر شب میهمان سفره‌ کرامت یک شهیدیم. گاهی مهمان غیرت «شهید حمید قبادی»، گاهی هم‌ عطر خوش «پلارک»، و گاهی محو چشمان مهربان نوجوانی که هنوز پوتین‌هایش خاکی شلمچه است. آقای فرهادی نام شهید را که صدا می‌زند، گویی در خانه‌ای از بهشت باز می‌شود و عطر گلاب، کوچه‌های شهر را پر می‌کند.

مردم این دیار خوب می‌دانند؛ این جلسات، دانشگاه عشق است. جادوی کلام این راوی عاشق، چنان جان‌ها را به هم پیوند زده که اگر شبی، فقط شبی، چراغ این روایت خاموش بماند و آقای فرهادی و دیگر عزیزان راوی از شهدا نگوید، انگار نفس شهر به شماره می‌افتد. دلتنگی، مانند مهمانی ناخوانده، بر شانه‌ تک‌تک اهالی سنگینی می‌کند؛ چرا که این مردم یاد گرفته‌اند روزهایشان را با کار و تلاش بسازند، اما شب‌هایشان را با عطر نفس‌های شهدا و روایت گرم « استاد فرهادی و دیگر راویان» نفس بکشند.

سلام بر شهدا، و سلام بر راویان صادقی که هر شب، آینه‌ای روبه‌روی چشم‌های غبارگرفته‌ ما می‌گیرند تا راه آسمان را گم نکنیم.

«بر مشامم می‌رسد هر لحظه بوی کربلا /

بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا»

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا