
پاسدار شهید مرتضی بهرامی؛ مردی که آبادانی را با لبخند ساخت
روایتی کوتاه از زندگی پاسدار شهید مرتضی بهرامی؛ جوان ترین مدیر برتر کشور، که خستگی را نمی شناخت و در سخت ترین میدان های سازندگی، با مهربانی و صلابت، امید را به دل شهر ها و روستا ها برد.
در سوگ و ستایش مردی که نامش با سازندگی، ایثار و مهربانی گره خورده است، سخن گفتن از شهید مرتضی بهرامی، تنها روایت یک زندگی نیست؛ روایت یک مکتب است. مکتبی که درسش را نه در کلاس های خشک، که در میدان های سخت و دشوار خدمت به مردم آموخت
او خوشرو بود و خوش اخلاق. لبخندش، پلی بود برای دوستی و مهربانی، و دستانش، عصایی برای کسانی که به کمک نیاز داشتند. مرتضی هیچ گاه از کار خسته نشد؛ چرا که عشق به خدمت، خستگی را از تن و جانش می شست. طبق روایت دوستان، در قرارگاه سازندگی خاتمالانبیاء (ص) هم عزمی راسخ و استوار داشت و در هر پروژهای که قدم می گذاشت، ردی از آبادانی و امید بر جای می ماند

از آب خوزستان تا آب غدیر، از کردستان تا زاهدان، آنجا که دشمن چشم به بحران دوخته بود و نقشه ها کشیده بود تا ایران را به زانو درآورد، اما شهید عزیز ما با مدیریت جهادی اش، در کوتاه ترین زمان و با کم ترین هزینه، کارها را به بهترین سرانجام رساند. دستانش، آبراهه های امید را در دل کویر ها جاری کرد و چهره شهرها و روستا ها را از محرومیت شست
و این چنین بود که در میان مدیران کشور، به عنوان جوانترین و برترین مدیر، ستاره درخشانی شد. اما او به این عناوین دل نبست؛ برای او، رضای خدا و لبخند مردم، بالاترین نشان بود
شهید مرتضی بهرامی، نمونه یک جوان با صلابت بود؛ مهربان چون نسیم، استوار چون کوه. یادش گرامی و راهش پررهرو باد.
و حالا… حالا که دیگر نیست، کوچه های محله بوی او را میدهند. هر صبح که آفتاب بر دیوارهای خانههای قدیمی میتابد، انگار هنوز صدای قدم هایش در کوچه میپیچد. بچه هایی که او را می شناختند، در گذر زمان برای فرزندانشان از مردی می گویند که لبخندش، غم های محرومیت را میشست

مردم هرگاه از کوچهای که نامش یادآور ایثار و رشادتهای شهید است میگذرند، آهی از عمق جان برمیآورند. فرزندان شهید هنوز در قاب در خانه، چشم به راه دوختهاند و انتظار میکشند. هر عابری که او را میشناسد با دیدن نام مبارک شهید، صدای خنده های او را در پیچوخم کوچه میشنوند… اما تا برمیگردند، جز سکوت سنگین و بغضی گلوگیر، چیزی باقی نمانده است
محلهاش، حالا دیگر فقط یک محله نیست؛ یک یادگار است. یادگار مردی که رفت، اما ردّ مهربانیاش، ردّ دستان پرتلاشش، و ردّ آن لبخند همیشگی، بر دیوارهای کهنه کوچه ماند. هر کس از آن کوچه بگذرد، ناخودآگاه دلش میلرزد. انگار کوچه هم هنوز در انتظار اوست.

و دلها… دلها اما، هرگز فراموش نمی کنند. در هر محلهای که او قدم گذاشت، در هر شهر و روستایی که آبادانی را برایشان به ارمغان آورد و در آن کوچه کوچک محله خودش، نام و یاد شهید مرتضی بهرامی، چون چراغی فروزان، همیشه روشن است. گذر از این کوچه، گذر از کوچه خاطرات است؛ کوچهای که هر آجرش، بوی شهید میدهد و هر نفسش، یاد او را زنده میکند.
شهید بهرامی در جریان جنگ تحمیلی سوم (رمضان) و در پی ددمنشی های رژیم صهیونیستی و استکبار جهانی؛ آمریکای خونخوار، در دهم فروردین ماه به قافله شهدای گلگون کفن پیوست، و در گلزار شهدای محله ماسور خرمآباد آرام گرفت.
روحت شاد، ای مرد مهربان کوچه های محله. ای کاش کوچهها زبان داشتند و از تو میگفتند… ای کاش.



